• کد نمایش افراد آنلاین
  • تیر 92 - پـــــــر واز بانو!
    سفارش تبلیغ

    ثبت شرکت
    صبا

    پـــــــر واز بانو!
    اینجا دفتر مجازی دل نوشته های من است... خواستی، ورقی بزن!
    لینک دوستان

    یا اَللهُ...


    ــ مردم روزگار من، 

       روزها که فکر میکنند بیدار شده اند، به هم سلام میکنند... 

       اما من 

       شب که میشود تو را سلام می گویم. 

       آخر تو شب ها طلوع می کنی 

       ای ماه ترین ماه ِ خدا! 

     

    رمضان

     

    پ.ن: این روزها، برای تپیدن قلبِ کوچکترین عضو خانواده مان،  

    ملتمس دعای آسمانی تان هستم... :( 

     


    [ یکشنبه 92/4/30 ] [ 11:38 صبح ] [ زنبق ]

     «به نام آن که بی منت می بخشد»

     

    چادرم را می پوشم و چهره در هم می کشم  ...

    شاید توانستم از زیر داغی چشمان تو

    پناه ببرم به جایی دور  ...

    آن دور دست های زمین که خــو ر شــیـــد هم هنوز حسرت به دلِ بوسه بر ترکهای لب اوست !

    و من حس می کنم

    چقدر بیابان را دوست دارم

    وقتی

    می دانم تو در عمق کویر خفته ای و من، 

    این من ِ یخ زده،

    در این سوی دیوار های بلندِ قد کشیده میان دل هامان،

    بیهوده می دود پیِ هرچه سراب ها...

    تهی از

       حس سوزش لبهای تو...

       و لرزش بی حد انگشتانت...

       و گرفتگی صدایی پر از غلظت یک لهجه...

       همان که هرگز جز فریادهای بی قرارِ «آرام جانم کجایی؟!» از آن، نه توقع می رود و نه شنیده می شود...

       و دلی که می داند به یغما رفته اما، باز هم بعید می داند!

    و من باز هم غرقه در شکِ بودنم...

    خفه می شوم زیر این غبار ها...

    چرا دفاع نمی کنی در برابر اتهام مرگِ دستانی که گور  ِ خویش را می کنَد؟!

    شاید می خواهد

    روزی، فرای این سالهای دردناک،

    حسرت دیدار چشمان تو را با سردیِ انگشتان خویش حفر کند...

     

    کویر

    ...

    بس نیست این همه پریشانی گیسوان تاب دارم؟!

    چه تبی دارم!

    گُر گرفتگیِ پیشانی ام را اگر

    با داغی لبانت بسنجی،

    بس در انجمادم، اما...


    یخ زده

     

    ...

    چقدر دوری!

    چادرم را به خود می پیچم،

    تا در ازدحام این همه تاریکی

    غرق شوم در سوز  ِ این همه نبودنت!


    برف

     

    چِلّه ی تابستان نوشت: اینجا، هوای دلم عجب برفی ست...

    کویر چشمانت، انتهای کدامین جاده آرمیده؟!

     



    برچسب‌ها: دل نوشته
    [ سه شنبه 92/4/25 ] [ 11:22 عصر ] [ زنبق ]

    بسم اللهِ الرَّحمـــآن

     


    چقدر آسمان ابری شب جالب انگیزناک است!

    از زیر درخت توت می گذرم...

    به آسمانش که می نگرم، توتِ سرخ بر سرم می بارد...

    با صدای دلگیر پیرزن دلم می گیرد...

    سکه ای و دعایش...

    برایم کافیست!

    کودکی در کالسکه می خندد با توپی کوچک...

    پس چرا من با غم هایم نخندم؟!

    ...

    نگاهم درد می کند

    وقتی تو را نمی بینم میان مردمی که غرق دودند و غریق خویش،

    نه می شناسندت آقا...

    و نه می طلبند آنچه را قرن هاست باید طلبید...

    ...

    یعنی می شود به همین زودی ها...

    شادی میلادتان را با آمدنتان بر کاممان ماندگار کنید؟!

     

    شاه توت

        

    پ.ن: گاهی فکر می کنم همان بهتر که کسی حتی این دفترِ خاک گرفته را نگاه هم نکند!

    چه برسد به اینکه ربط بین شاه توت ها و چشم های تو را بیندیشد...

    اما کسی، قطعا به جز تو منظورم بود...

     



    برچسب‌ها: دل نوشته
    [ چهارشنبه 92/4/5 ] [ 12:29 عصر ] [ زنبق ]
    درباره وبلاگ

    بانویی اهل خانه و درس
    برچسب‌ها وب